۱۳۸۹ مرداد ۱۲, سه‌شنبه

ملا بنویسان بی جیر و مواجب درباری

حرفه خبرنگاری شاید به دلیل حساس بودن ان در حال حاضر در جامعه ایران مورد بی

توجهی و آزار شدیدی قرار گرفت و این مسئله تا انجا پیش رفته که امنیت شغلی را از

بین برده و دیگر حتی نمی شود خبرنگاری را به عنوان یک شغل درجه دو و یا سه

پذیرفت.خبرنگاران در حرفه و شغل خود با درگیری های زیادی دست و پنجه نرم می

کنند.کمبود امکانات ، عدم اطمینان، حقوق کم و کار زیاد و حتی نداشتن بیمه

کوچکترین دغدغه یک خبرنگار است.بسیاری از خبرنگاران تنها به دلیل عشق به این

حرفه و احساس مسئولیت در قبال جامعه این حرفه را دنبال می کنند در صورتی که خود

خوب میدانند این حرفه هیچ آینده شغلی ندارد.هیچ خبرنگاری هنوز نمی داند که فردایی

بهتر از دیروز در انتظارش است یا نه؟

در ایران به دلیل وضعیت موجود هر روز خط قرمز ها پر رنگ تر می شود و این حرفه

شکل واقعی اش کم رنگ تر می شود تا جایی که گاهی این حرفه زیر سورال می

رود.نوشتن گفته های یک مسئول بدون کم و کاست و اجازه نداشتن تجزیه و تحلیل آن

برای بدست اوردن واقعیت، پوشش دادن جلساتی که اطلاع رسانی آن هیچ

سودی برای مخاطب ندارد، بزرگ نمایی های مدیران و مسئولان و اجبار خبرنگار برای

درج انها و موقعیت و شرایط های دیگری که یک خبرنگار و حرفه آن را نشانه می

رود در این زمان است که رعایت الگوی اخلاقی دیگر معنایی ندارد و خبرنگار تنها

میرزا بنویسی می شود که در دربار مسئولان و مدیران خدمت می کند .

پس خبرنگار به واقع خبرنگاری به معنای آن چه در دیگر ملل جهان انجام می شود

رارعایت نمی کنند و تمامی شرایط موجود رعایت اخلاق حرفه ای آن را تحت شعاع خود

قرار می دهد.با وصف شرایط و وضعیت موجود و کمبود هایی که در این حرفه وجود

دارد رسیدن به وضعیت ایده ال خیالی بیش نیست البته نرسیدن به این وضعیت در

حرفه خبرنگاری را تنها نمی توان از سوی جامعه( مخاطب و حاکمیت) دانست بلکه

فرد به عنوان یک خبرنگار هم نیمی از بار این شرایط را به دوش می کشد. عدم

مطالعه، به روز نکردن سطح آگاهی و اطلاعات ، همسو نبودن با جامعه ، کسب درامد

بیشتر از طریق حیات خلوت خبرنگاری که باعث بیشتر شدن فاصله میان آنچه هست و

آنچه باید باشد دلیلی بر این مدعاست که نمی توان با این وضعیت به شرایط

مناسب رسید.

مخاطب یا به معنای واقعی مردم نقش بسیار پر رنگی در ارتقا سطح کاری و حرفه ای

یک خبرنگار دارد به عقیده من به عنوان یک خبرنگار و یا روزنامه نگار در خواست و

انتظار جامعه از کار یک خبرنگار می تواند تاثیر بسزایی در حرفه آن داشته باشد. هر

چه میزان درخواست و اطمینان مردم از یک خبرنگار بالاتر باشد عملکرد آن نیز بهتر

می شود زیرا خود را در قبال این اطمینان و درخواست مسئول می داند .اما شرایط در

مقابل مدیران و مسئولان شکل دیگری به خود می گیرد و کاملا از حیطه حرفه ای و

الگوی اخلاقی خارج می شود. زیرا کار خبرنگار این گونه برای مدیران و مسئولان

معنا پیدا کرده که خبرنگار وظیفه ای جز نوشتن گفته های آنان چه به راست و یا دروغ

ندارد.

این نگاه باید تغییر کند و این عمل جز به دستان خود خبرنگاران امکان پذیر نیست

شاید خبرنگاران خودشان مسئول این نوع دیدگاه از سوی برخی مدیران و مسئولان

هستند و شاید هم ترسی باشد که دیر زمانی است در دل خبرنگاران لانه کرده. برخی

مدیران نقد و انتقاد را بر نمی تابند و تیر عداوت و دشمنی در اضای روشنگری

خبرنگار به سوی او پرتاب می کنند.

ترس حذف شدن ار حرفه خبرنگاراری ، ترس از جاماندن از موقعیت هایی که ممکن

است برای هر فردی پیش آید و یا ترس از باز خواست ها و تهمت هایی که به ناحق

برگردن آویزان می شود .در این زمان است که شاید به وجود صنف ها و یا انجمن هایی

که می تواند نقش حمایتی را برای خبرنگاران بازی می کند در مواقع حساس بی تاثیر

نباشد اما این را همگی خوب میدانیم که افتادن در دامی که برای خبرنگار میچینند محکم

تر از دامی است که برای فردی عادی بافته می شود و رهایی از آن نیز دشوارتر .

۱۳۸۹ مرداد ۵, سه‌شنبه

یک توضیح

بعد از مدتها دوری از وبلاگ نویسی که دلایل زیادی داشت ( البته فهمیدن این رو به

دوستان واگذار میکنم) میخوام با یک سبک و سیاق دیگه بنویسم چون به قول بعضیا به

صلاحه که اینجوری باشه...


۱۳۸۹ خرداد ۶, پنجشنبه


تو رفتی

شهر در توسوخت

باغ در تو سوخت

خانه در تو سوخت

سالها پیش از خودم پرسیدم اگر باران نیاید اگر پرنده نخواند اگر بنفشه نیاید زمین چه خواهد کرد؟ و امروز از تو می پرسم اگر

تو نیایی اگر مادر نیاید اگر پدر بازنگشت چه خواهد شد؟ گاهی دلم برای دستانت تنگ می شود گاهی یاد بازی های دوران

کودکی ام می افتم که با تو در حیاط توپ بازی میکردم و امروز دل تنگ تنها نگاه و صدای سلامت که نوید زندگی بود هستم.

می گویند کودکیت در ترنم زیبای طبیعت گذشت در نوجوانی زندانی آزادی خویش و در جوانی آرزومند فتح قله های سخاوت که

به تکرار صدایت زدند.نمی دانم کدامین صدا را شنیده بودی که به ندایش پاسخ دادی و باز نگشتی. کجای طراوت این شهر

عذابت میداد که بهانه ای برای رهایی یافتی.با کدامین کوه پیمان بستی که خانه ات را در انجا بنا کردی.

نیازی به گفتن سرود نیست نیازی به گفتن ترانه نیست با همین زبان ساده سخن می گویم مخصوصا مینویسم تا کوه ها هم

بدانند.امروز غروب چهارشنبه گرمی از اواسط خرداد ماه است در این گوشه ساکت و بی گفتگو چقدر مرور آرام اسم کوچکت

خوب است.یاداوری روزی که رفتی و زمانی که دیگر بازنگشتی اصلا باردیگر سکوت......


پدر از نو برایت می نویسم:

حال همه ما خوب است

اما تو باور مکن

نوشتن ندارد که چقدر از ندیدن تو و خلوت این آسمان برهنه بارانی ام هنوز هیچکس نمیداند چگونه شبهایمان تنها جای خالی تو
را صدا میزد هنوز هیچکس نمیداند مادر بشقابت را هر روز سر سفره می گزارد و هنوز کسی نمیداند چرا برادرم شبها زود به

رختخواب می رود.هر شب به یاد دوران کودکی از خواب بلند می شوم و به بهانه لیوانی آب در پی ات می گردم.

نمیدانم سراغت را از کدامیک از کوه ها بگیرم سهند, سبلان , دنا و یا زرد کوه میگویند دماوند از تو خبر دارد و آنجا لانه کرده

ای.اما نمی دانم دماوند تو را باز می گرداند؟ دماوند میگزارد بار دیگر به خانه باز گردی؟ شنیده ام عاشقانه به دیدارش شتافتی و

او هم بسان مجنون تورا در آغوش گرفته

.خواب دیده بودم که غیبت غروب چهارشنبه های بی پایان تکرار خواهد شد ای کاش آن پیشگوی پروانه پرست دروغ گفته بود

اما دیگر دیر شده است ابر آمده و در عزای تو می گریدو من غمگین همین چشم های بارانی ام که می پرسند... پریشانی ما از

چه بابت است سنگین و بی جواب مدام با خود تکرار می کنم که میداند ما چه کشیدیم چه سوختیم و چه کردیم.

یادم نمی اید گفته باشی از اینجا خواهی رفت و از این همه ترانه تنها یک خط ساده هم برای ما نخواهی گذاشت. پدر تو بی اجازه

ی آب به خواب تشنه آهو رفتی برگرد .نمیدانم چند هزاره بی حساب از اوقات اندوه دریا گذشته است ان شب اگر ان همه ابر

نبود اگر آن همه باران نبود اگر آن همه برف و سیاهی نبود ما هم به قرار دیدار دوباره ات رسیده بودی
.
باز تکرار میکنم که بیقرار بازگشت دوباره ات هستم و باز میگویم در پی ات می گردم کوه به کوه تا شاید دوباره فانوسی در

دست در میان کوه ها بیابمت .نمی دانم پیشانی نوشت کدام قصه تلخ بودم که هنوز به آخر نرسیده تمام شد و من ماندم و من

من.دوباره صدایت میزنم تا شاید جواب دهی چشم هایم را می بندم سکوت می کنم باز صدایت میزنم اما این بار با اینکه میدانم

جواب نمیدهی میگویم سلام...
پایان
خرداد 89