۱۳۸۹ دی ۱۲, یکشنبه

با كلي كش و قوس از خواب بيدار شدم ساعت و نيگا كردم ديدم نيم ساعت بيشتر وقت ندارم تند و تند آماده شدم و خودم و به سر خيابون رسوندم اولين تاكسي كه رد شد گفتم مستقيم گفت بفرما.سوار شدم هنوز توي كرختي بودم كه يه خانم ديگه‌اي كنارم نشست.رسيديم به مقصد 500 تومن درآوردم و به راننده دادم گفت خورد نداره باقي مونده پول و پس بده با خوشرويي تمام و با لبخندي كه كلي انرژي نثارم شد گفت اشكال نداره حلال.از اونجا بايد با يه تاكسي ديگه ميرفتم تا برسم سر كار چون تاكسي نبود و عجله داشتم سوار يه ماشين پرايد درب و داغون شدم كه پشت سر من هم يه خانم اومد و كنارم نشست ده متر نرفته بود كه يه خانم اومد با بچش كه تپل بود نشست راننده با عصبانيت گفت بيا جلو خانمه گفت نه راحتم راننده با عصبانيتي دو چندان جواب داد بقيه ناراحتن كه ما گفتيم نه ما مشكلي نداريم و واقعا هم نداشتيم. چند متر اون ور تر يه آقا هم جلو نشست ظرفيت تكميل بود به چهار راه بعد نرسيده بوديم كه خانومه گفت ميخواد پياده شه و يه 500 تومني به راننده داد راننده داد زد كه صد توماني ندارم بدم چرا پول خورد نداري خانومه ناراحت از لحن صحبت راننده گفت چرا 100 تومن من يه نفرم و تا اينجا ميشه 200 شما بايد 300 تومن به من بديد راننده از كوره در رفت و هر ناسزايي كه دلش مي‌خواست حواله اون خانم داد و از گروني بنزين و اينكه قانون جديد تصويب شده بچه‌هاي بالاي 5 سال حتي اگه روي پاي ننه‌شون بشينن بايد كرايه بدن (البته من تا حالا تصويب همچين قانوني رو توي ايران نشنيدم حالا اين راننده از كجاش دراورده بود خدا مي‌دونه) خلاصه دعوا بالا گرفت و زنه افتاد به نفرين كردن و راننده كه معلوم بود شعور درست و حسابي نداره پياده شد و فحش كمر به پايين رو واسه زنه تلاوت كرد.كفر همه مون دراومده بود هر سه نفر كه توي ماشين بوديم از خانومه دفاع كرديم.50 متر اون ور تر مقصد من بود من كه تحمل بي‌احترامي رو مخصوصا به يك زن رو ندارم تا رسيدن به مقصد هر چي ميتونستم بار يارو كردم البته فحش نبود كلي داد و بيداد كردم كه تو حق نداري پول زور بگيري از مردم و مهمتر اينكه فحش بدي بعد در كمال خونسردي گفت وقتي دولت داره از ما پول زور مي‌گيره خب منم بايد يه جوري جبران كنم ديگه وقتي قانوني براي هيچي وجود نداره منم قانون در ميارم كه شيكم زنو بچم رو سير كنم رسيدم به مقصد بايد پياده مي‌شدم همون 500 تومن رو كه صبح با خوش رويي راننده بهم برگردوند با تف و لعنت پرت كردم تو صورتش و به اين فكر كردم كه چرا بايد به روزي برسيم كه براي سير كردن شكم خودمون شكم همديگه رو پاره كنيم.شايد اون مرد هم حق داشت البته نه براي فحش دادن و بي‌احترامي به يك خانوم بلكه براي عصبانيتش و گله‌اش حتي از خدا...

۱۳۸۹ دی ۴, شنبه

نميدونم اگه شما جاي من بوديد چيكارمي‌كرديد؟؟؟؟؟

توي يكي از پست‌هاي قبليم نوشتم كه ميخوام بيخيالي طي كنم الكي خوش باشم ولي نشد و يا بهتر بگم نزاشتن نميدونم انگار هميشه يكي بايد سيخونكت كنه كه نه همون جور كه ما ميخوايم بايد باشي حتي تاكسي و اتوبوسم اين كارو باهام كردن حس ميكنم تنها آزادي من توي فكر كردنه نميدونم شايد يه روزي اونم از دست بدم تنها چيزي كه توي اون زمان از خدا ميخوام اينه كه خواب‌هايم رو ازم نگيرند چون تنها تصوير رنگي است كه اين روزها ميبينم...

۱۳۸۹ آبان ۱۱, سه‌شنبه

اعتراضی نکردم

اول به سراغ يهودي‌ها رفتند
من يهودي نبودم، اعتراضي نكردم
پس ار آن به لهستاني‌ها حمله بردند
من لهستاني نبودم و اعتراضي نكردم
آن‌گاه به ليبرال‌ها فشار آوردند
من ليبرال نبودم، اعتراضی نكردم
سپس نوبت به كمونيست‌ها رسيد
كمونيست نبودم، بنابراين اعتراضي نكردم
سرانجام به سراغ من آمدند
هر چه فرياد زدم كسي نمانده بود كه اعتراضي کند

۱۳۸۹ آبان ۱۰, دوشنبه

فردا

با خودم فكر ميكردم كه چقدر در عرض چند سال همه چي حتي طرز فكر مردم

هم عوض شده، شيوه زندگي حتي جنس دغدغه هاي مردم.

خوب يادم مياد كه در حدود سه يا چهار سال پيش وقتي چند نفر دور هم براي

گزران اوقاتي خوش كنار هم جمع ميشدند صحبت از مهماني بود و مسافرت و

خريد و انچه در زندگي روزمره ميگذشت اما الان اگر فرصتي پيدا بشه كه چند نفر

كنار هم بشينند تنها صحبت از رفع نياز هاست و كمبود ها دغدغه اي كه در اين

چند ماهه مرتب در صورت و چشم هاي تك تك افراد ميبينم يك نوع اضطرابي

كه تا حالا به اين شكل نديده بودم همه انگار از فردا ميترسند نميدونن قراره چه

اتفاقي بيفته. چرا همه بهت زدن و ساكت و اروم سرشون و پايين انداختن و تو

لاك خودشونن؟قبلا حداقل بهتر بود ديگه كسي با كسي حرف نميزنه ديگه

كسي از ته دل نمي خنده يعني اينقدر زندگي و تامين مايحتاج خانواده سخت

شده كه همه فقط به گرسنگي و زنده موندن فكر ميكنن؟ احساس ميكنم بعضي

واژه ها ديگه براي كسي معني نداره تعريفا از بين رفتن. خيليا به خيلي چيزا كه

يه زمان براشون اهميت داشت ديگه فكر نميكنن فكر كنم از اين به بعد سرانه

خوندن كتاب تو ايران به منفي برسه خنده داره نيست؟ ديگه حتي فرصت فكر

كردن هم نداريم...نميدونم قراره چي بشه

۱۳۸۹ آبان ۹, یکشنبه

خستگي

ديشب با يه حس خيلي خوبي ميون خستگي، كم خوابي و بيدار بودن دست و پنجه نرم

ميكردم.نميدونم تازگيا الكي خوش شدم قبلا هي نك و ناله ميكردم كه اين چه زندگي داريم ما بدبختم

خوشي نداريم و ...هزار حرف ركيك ديگه به خودم و هر كي كه دم دستم بود. ولي الان ديگه اون حس

و ندارم الكي خوشحالم الكي ميخندم الكي زندگي ميكنم و الكي لذت ميبرم البته شايدم الكي نيست و

من اينجوري فكر ميكنم ولي الان حس ميكنم شادترم و راحتر. اون موقعه‌ها اينقدر انرژي صرف ميكردم

كه به يه سري مسائل به طور جدي فكر كنم به مغزم فشار مياوردم كه يه چيزايي رو ثابت كنم تازه به

ديگران هم ايراد ميگرفتم كه چرا از مغزشون استفاده نمي كنن(بلا نسبت) عينهو گاو زندگي ميكنن بعد

ديدم نه بابا اون كه گاوه داره بهتر زندگي ميكنه. من البته تصميم گرفته بودم ولي الان دارم عمل

ميكنم فكركنم اينجوري خوشبخت ترم...يعني هستم؟؟؟

۱۳۸۹ آبان ۵, چهارشنبه

آب

ديشب خونه ما دعوا سر اب بود اره ساده ترين چيزي كه توي زندگي ميتونه وجود

داشته باشه.گرچه همين ساده ترين چيز توي هرمزگان و البته شهر بندرعباس تبديل

شده به پيچيده ترين مسئله.هر روز كه از خونه ميام بيرون توي تاكسي اتوبوس توي

صف همه و همه دارن در مورد اين مسئله حرف ميزنن يكي ميگه زرده يكي ميگه شوره

يكي ميگه مزه گل ميده اينقدر صحبت‌ها جالبه كه ادم فكر ميكنه دارن در مورد يه مواد

خوراكي جديد كه تازه وارد بازار شده صحبت ميكنن نكته جالب توجه اينجاست كه هر

كسي يه نظري داره در موردش.

ديروزم يكي از دوستام گفت دو تا از دوستام مريض شدن و نيومدن مدرسه چون از اب

دل درد گرفتن و رفتن بيمارستان از طرف ديگه هم اداره اب اعلام كرده كه اب

بندرعباس هيچ مشكلي نداره.

نميدونم اشكال از كجاست از درك و فهم مردم؟دستگاه‌هاي ازمايشگاه اداره اب؟يا بي

وجداني بعضيا هنوز نفهميدم....

يه چيزي رو خوب فهميدم كه اون چيزي كه توي اين مملكت هيچ ارزشي نداره و بهايي

براش پرداخت نمي شه جون مردمه كه هميشه رايگان بوده.

مسئله اينجاست كه من وتو ميتونيم اب معدني بخريم گور باباي حق و پول اون كسي كه

هر روز غذاش تنها همين ابه و يه كمي نون كه توش بزنه بخوره .

اصلا به درك نداره بميره بي پول رو چه به زندگي كردن تا جايي كه بدنت مقاومت داره

بساز بعد از اون رو هر چي شد بگو خدا رو شكر قسمت بود...

۱۳۸۹ مرداد ۳۰, شنبه

خوف

وقتی تازه درسم تمام شده بود و از اهواز برگشته بودم هی با هر چی که دستم می رسید میزدم تو سر شهر اهواز که امنیت نداره و مردمش اینقدر بی بخارن که هیچ اعتراضی نمی کنن و کلی از این حرفای فخر فروشانه.
تا اینکه توی همین هفته پیش داشتم وبلاگ گردی می کردم و با اینترنت بازی که بر خوردم به تعداد زیادی وبلاگ که در مورد عدم امنیت توی شهر بندرعباس نوشته شده بود.همه این حرفا رو با یه لبخند مضحک رد کردم تا اینکه خبر هایی از این ور و اون ور به گوشم خورد که دزدی ها و تیر اندازی های زیادی توی سطح شهر صورت گرفته و یک نمونه ی اون رو هم خودم توی بیمارستان دیدم که پسری رو اورده بودن که به پاش تیر خورده بود و از درد ارزوی مرگ می کرد.
دو شب پیش می خواستم ا ز دفتر برگردم خونه که مامانم زنگ زد و طبق معمول شروع کرد به التماس که "مامان جان تو رو خدا با اژانس بیا" منم از اون جایی که بسیار دلیر و شجاع هستم و همیشه به این صفت خودم مینازم و اصلا به روی خودم نمی یارم که خطر همیشه در کمینه یکی دو بار شماره تاکسی 133 رو گرفتم دیدم نمی گیره پیاده راه افتادم به سمت سر خیابون که دربست بگیرم. یه ماشین جلوی پام ایستاد آدرس و دادم و سوار شدم اما نمی دونم یه هو انگار به خودم اومده باشم که نه اوضاع خرابتر از دل و جرات تو تمام بدنم یخ شد وسطای راه بودم که مبایل راننده زنگ زد احساس کردم که داره توطئه دزیدن منو می چینن ولی دوباره به خودم امیدواری دادم که نه همه که بد نیستن.رسیدم دم در خونه تازه نگای ساعت کردم دیدم نه و نیمه شبه یعنی تازه اول شب و هیچ دلیل نباید برای ترس من وجود داشته باشه.
بعد با خودم فکر کردم چرا نباید توی شهر خودم امنیت داشته باشم؟مگه مملکت اسلامی نیست پس دزدیدن ناموس و تجاوز چیه؟مگه توی تلوزیون خودشون جار نمیزنن و خودشون و به رخ آمریکا نمیکشن که ما کاهش فقر و بیکاری داشتم شما نداشتین؟پس اینا نشونه چیه؟ریشه اینا از کجاست من باید یقه کی رو بگیرم که جوابگوی ترس من و امنیت نداشتن من باشه؟ چرا قدیمیا سر شون و مثل شیر بالا می گیرن و می گفتن ما اون موقعه ساعت 3 شبم می یومدیم کسی کاری به کارمون نداشت و میشینن از خاطرات مسافرت رفتن های تابستون و عید دخترونه شون توی شمال و هر جای دیگه تعریف می کنن.
فقط به روزی فکر می کنم که گرسنگی اینقدر به ملت فشار بیاره که گوشت همدیگه رو بخورن و کار به جایی برسه که مادر دختر و بفروشه و پدر پسر و...( وبه گند کشیده بشه هر چی اعتقاد و باوره)

۱۳۸۹ مرداد ۱۲, سه‌شنبه

ملا بنویسان بی جیر و مواجب درباری

حرفه خبرنگاری شاید به دلیل حساس بودن ان در حال حاضر در جامعه ایران مورد بی

توجهی و آزار شدیدی قرار گرفت و این مسئله تا انجا پیش رفته که امنیت شغلی را از

بین برده و دیگر حتی نمی شود خبرنگاری را به عنوان یک شغل درجه دو و یا سه

پذیرفت.خبرنگاران در حرفه و شغل خود با درگیری های زیادی دست و پنجه نرم می

کنند.کمبود امکانات ، عدم اطمینان، حقوق کم و کار زیاد و حتی نداشتن بیمه

کوچکترین دغدغه یک خبرنگار است.بسیاری از خبرنگاران تنها به دلیل عشق به این

حرفه و احساس مسئولیت در قبال جامعه این حرفه را دنبال می کنند در صورتی که خود

خوب میدانند این حرفه هیچ آینده شغلی ندارد.هیچ خبرنگاری هنوز نمی داند که فردایی

بهتر از دیروز در انتظارش است یا نه؟

در ایران به دلیل وضعیت موجود هر روز خط قرمز ها پر رنگ تر می شود و این حرفه

شکل واقعی اش کم رنگ تر می شود تا جایی که گاهی این حرفه زیر سورال می

رود.نوشتن گفته های یک مسئول بدون کم و کاست و اجازه نداشتن تجزیه و تحلیل آن

برای بدست اوردن واقعیت، پوشش دادن جلساتی که اطلاع رسانی آن هیچ

سودی برای مخاطب ندارد، بزرگ نمایی های مدیران و مسئولان و اجبار خبرنگار برای

درج انها و موقعیت و شرایط های دیگری که یک خبرنگار و حرفه آن را نشانه می

رود در این زمان است که رعایت الگوی اخلاقی دیگر معنایی ندارد و خبرنگار تنها

میرزا بنویسی می شود که در دربار مسئولان و مدیران خدمت می کند .

پس خبرنگار به واقع خبرنگاری به معنای آن چه در دیگر ملل جهان انجام می شود

رارعایت نمی کنند و تمامی شرایط موجود رعایت اخلاق حرفه ای آن را تحت شعاع خود

قرار می دهد.با وصف شرایط و وضعیت موجود و کمبود هایی که در این حرفه وجود

دارد رسیدن به وضعیت ایده ال خیالی بیش نیست البته نرسیدن به این وضعیت در

حرفه خبرنگاری را تنها نمی توان از سوی جامعه( مخاطب و حاکمیت) دانست بلکه

فرد به عنوان یک خبرنگار هم نیمی از بار این شرایط را به دوش می کشد. عدم

مطالعه، به روز نکردن سطح آگاهی و اطلاعات ، همسو نبودن با جامعه ، کسب درامد

بیشتر از طریق حیات خلوت خبرنگاری که باعث بیشتر شدن فاصله میان آنچه هست و

آنچه باید باشد دلیلی بر این مدعاست که نمی توان با این وضعیت به شرایط

مناسب رسید.

مخاطب یا به معنای واقعی مردم نقش بسیار پر رنگی در ارتقا سطح کاری و حرفه ای

یک خبرنگار دارد به عقیده من به عنوان یک خبرنگار و یا روزنامه نگار در خواست و

انتظار جامعه از کار یک خبرنگار می تواند تاثیر بسزایی در حرفه آن داشته باشد. هر

چه میزان درخواست و اطمینان مردم از یک خبرنگار بالاتر باشد عملکرد آن نیز بهتر

می شود زیرا خود را در قبال این اطمینان و درخواست مسئول می داند .اما شرایط در

مقابل مدیران و مسئولان شکل دیگری به خود می گیرد و کاملا از حیطه حرفه ای و

الگوی اخلاقی خارج می شود. زیرا کار خبرنگار این گونه برای مدیران و مسئولان

معنا پیدا کرده که خبرنگار وظیفه ای جز نوشتن گفته های آنان چه به راست و یا دروغ

ندارد.

این نگاه باید تغییر کند و این عمل جز به دستان خود خبرنگاران امکان پذیر نیست

شاید خبرنگاران خودشان مسئول این نوع دیدگاه از سوی برخی مدیران و مسئولان

هستند و شاید هم ترسی باشد که دیر زمانی است در دل خبرنگاران لانه کرده. برخی

مدیران نقد و انتقاد را بر نمی تابند و تیر عداوت و دشمنی در اضای روشنگری

خبرنگار به سوی او پرتاب می کنند.

ترس حذف شدن ار حرفه خبرنگاراری ، ترس از جاماندن از موقعیت هایی که ممکن

است برای هر فردی پیش آید و یا ترس از باز خواست ها و تهمت هایی که به ناحق

برگردن آویزان می شود .در این زمان است که شاید به وجود صنف ها و یا انجمن هایی

که می تواند نقش حمایتی را برای خبرنگاران بازی می کند در مواقع حساس بی تاثیر

نباشد اما این را همگی خوب میدانیم که افتادن در دامی که برای خبرنگار میچینند محکم

تر از دامی است که برای فردی عادی بافته می شود و رهایی از آن نیز دشوارتر .

۱۳۸۹ مرداد ۵, سه‌شنبه

یک توضیح

بعد از مدتها دوری از وبلاگ نویسی که دلایل زیادی داشت ( البته فهمیدن این رو به

دوستان واگذار میکنم) میخوام با یک سبک و سیاق دیگه بنویسم چون به قول بعضیا به

صلاحه که اینجوری باشه...


۱۳۸۹ خرداد ۶, پنجشنبه


تو رفتی

شهر در توسوخت

باغ در تو سوخت

خانه در تو سوخت

سالها پیش از خودم پرسیدم اگر باران نیاید اگر پرنده نخواند اگر بنفشه نیاید زمین چه خواهد کرد؟ و امروز از تو می پرسم اگر

تو نیایی اگر مادر نیاید اگر پدر بازنگشت چه خواهد شد؟ گاهی دلم برای دستانت تنگ می شود گاهی یاد بازی های دوران

کودکی ام می افتم که با تو در حیاط توپ بازی میکردم و امروز دل تنگ تنها نگاه و صدای سلامت که نوید زندگی بود هستم.

می گویند کودکیت در ترنم زیبای طبیعت گذشت در نوجوانی زندانی آزادی خویش و در جوانی آرزومند فتح قله های سخاوت که

به تکرار صدایت زدند.نمی دانم کدامین صدا را شنیده بودی که به ندایش پاسخ دادی و باز نگشتی. کجای طراوت این شهر

عذابت میداد که بهانه ای برای رهایی یافتی.با کدامین کوه پیمان بستی که خانه ات را در انجا بنا کردی.

نیازی به گفتن سرود نیست نیازی به گفتن ترانه نیست با همین زبان ساده سخن می گویم مخصوصا مینویسم تا کوه ها هم

بدانند.امروز غروب چهارشنبه گرمی از اواسط خرداد ماه است در این گوشه ساکت و بی گفتگو چقدر مرور آرام اسم کوچکت

خوب است.یاداوری روزی که رفتی و زمانی که دیگر بازنگشتی اصلا باردیگر سکوت......


پدر از نو برایت می نویسم:

حال همه ما خوب است

اما تو باور مکن

نوشتن ندارد که چقدر از ندیدن تو و خلوت این آسمان برهنه بارانی ام هنوز هیچکس نمیداند چگونه شبهایمان تنها جای خالی تو
را صدا میزد هنوز هیچکس نمیداند مادر بشقابت را هر روز سر سفره می گزارد و هنوز کسی نمیداند چرا برادرم شبها زود به

رختخواب می رود.هر شب به یاد دوران کودکی از خواب بلند می شوم و به بهانه لیوانی آب در پی ات می گردم.

نمیدانم سراغت را از کدامیک از کوه ها بگیرم سهند, سبلان , دنا و یا زرد کوه میگویند دماوند از تو خبر دارد و آنجا لانه کرده

ای.اما نمی دانم دماوند تو را باز می گرداند؟ دماوند میگزارد بار دیگر به خانه باز گردی؟ شنیده ام عاشقانه به دیدارش شتافتی و

او هم بسان مجنون تورا در آغوش گرفته

.خواب دیده بودم که غیبت غروب چهارشنبه های بی پایان تکرار خواهد شد ای کاش آن پیشگوی پروانه پرست دروغ گفته بود

اما دیگر دیر شده است ابر آمده و در عزای تو می گریدو من غمگین همین چشم های بارانی ام که می پرسند... پریشانی ما از

چه بابت است سنگین و بی جواب مدام با خود تکرار می کنم که میداند ما چه کشیدیم چه سوختیم و چه کردیم.

یادم نمی اید گفته باشی از اینجا خواهی رفت و از این همه ترانه تنها یک خط ساده هم برای ما نخواهی گذاشت. پدر تو بی اجازه

ی آب به خواب تشنه آهو رفتی برگرد .نمیدانم چند هزاره بی حساب از اوقات اندوه دریا گذشته است ان شب اگر ان همه ابر

نبود اگر آن همه باران نبود اگر آن همه برف و سیاهی نبود ما هم به قرار دیدار دوباره ات رسیده بودی
.
باز تکرار میکنم که بیقرار بازگشت دوباره ات هستم و باز میگویم در پی ات می گردم کوه به کوه تا شاید دوباره فانوسی در

دست در میان کوه ها بیابمت .نمی دانم پیشانی نوشت کدام قصه تلخ بودم که هنوز به آخر نرسیده تمام شد و من ماندم و من

من.دوباره صدایت میزنم تا شاید جواب دهی چشم هایم را می بندم سکوت می کنم باز صدایت میزنم اما این بار با اینکه میدانم

جواب نمیدهی میگویم سلام...
پایان
خرداد 89

۱۳۸۹ اردیبهشت ۴, شنبه

بدون شرح

چند دقیقه پیش خبری خوندم مبنی بر اینکه آقای جنتی در نماز جمعه تهران گفتند: تنها
کسانی میتوانند از وقوع زلزله خبر بدهند که "اهل دل باشند یا با جای دیگر" ارتباط داشته باشند.
و در ادامه به این موضوع اشاره کردند که"عبادت، خیرات و توبه" از راه های جلوگیری از زلزله و برای مصون ماندن مردم از زلزله دعا کرد.
این دومین هفته ای ست که موضوع زلزله در نماز جمعه تهران مطرح می شود.
یک هفته پیشتر، کاظم صدیقی، که از مقامات قضایی و مدرسان حوزه علمیه قم است، در مراسم نماز جمعه سخنانی گفت که حتی در رسانه های جهان هم انعکاس داشته است.
آقای صدیقی در سخنانی وقوع زلزله را به گسترش آنچه که او گناه و عدم رعایت ارزش های دینی نامید، مربوط دانسته و گفته بود " گناه در جامعه زیاد شده است."
من هنوز رابطه علم و دانش و بسیاری از قضایا رو نفهمیدم و هنوز متوجه نشدم که علم اصلا برای چی پیشرفت میکنه تا وقتی انسان‌های با خدایی هستند که اینگونه خبر‌ها رو بدن علم چیکارست؟
من یه پیشنهاد دارم برای اون‌هایی که توفیق ارتباط با خدا رو دارن طی یک اعلامه به دنیا بهشون توصیه کنیم آقا ما توانایی هر گونه پیش‌بینی رو در دنیا داریم از زلزله بگیر تا نابود شدن اسرائیل و به دنیا اومدن بچه و خلاصه همه جور خدمات فرا طبیعی رو در ظرف مدت کمتر یک و یا دو ماه میدیم تازه کسب درآمد هم می‌شه و میتونیم از این طریق کسری بودجه و ریختن پول به حساب بچه‌های تازه به دنیا اومده رو هم جبران کنیم.
خدایی بد گفتم؟
تازه یه کمکی هم به خرج و مخارج این آمریکایی‌ها و اروپایی‌های بیچاره میکنیم که دچار بحران شدید مالی هستن و دارن از گشنگی می‌میرن صواب هم داره.

۱۳۸۹ فروردین ۲۱, شنبه

هیچی نمیبینم

نمیدونم میخوام چی بنویسم اصلا نمی دونم کجا هستم کجا زندگی میکنم و کجا باید باشم.توی سر در گمی عجیبی گیر کردم، از خودم بدم می‌یاد که اینقدر گرفتار روزمرگی شدم اینقد خودم رو فراموش کردم و هنوز نمی دونم می‌خوام چیکار کنم.

پیش خودم روزی هزاربار میگم ای کاش میتونستم برم و خودم رو پیدا کنم، هر جایی که بشه هر جا که قراره باشم.من گم شدم

چند روز پیش چیز‌هایی رو دیدم که تکونم داد و باعث شد یادم بیاد که چقدر دارم بیهوده زندگی میکنم بدون هیچی بدون احساس بدون امید بدون همه چی اینجا کجاست؟
گیجم منگم نمیدونم تازه فهمیدم که خیلی وقته خودمو گم کردم و درگیر این پوچی مزخرف شدم...
تا کجا آمدم؟چطوری برگردم؟من کجا خوابم برد؟یه چیزی دستم بود!کجا از دستم رفت؟

۱۳۸۹ فروردین ۳, سه‌شنبه

هر دم از این باغ بری میرسد

سال نو اومد به همه تبریک میگم.
اما برای من زیاد خوب نیومد چون از روز اول سال نو اتفاقات شروع شد خدا میدونه تا آخرش چی می شه...
اول سالی انتظار یه سری چیزا رو حداقل نداشتم.کم کم داره بوی بد آیند تفتیش و دلهره وجودم و پر میکنه هنوز هیچی نشده نگاه ها و تشر ها برای نوشتن تنها یک مطلب شروع شد. اما دوست دارم بگم که آقایون من هستم و ای شمایی که زیستن در آسودگی را از ما گرفته اید، لاقل بگذارید چگونه مردن خویش را خود اختیار کنیم...

۱۳۸۸ اسفند ۲۴, دوشنبه

تنفس با ماسک

عیدم با تمام خوبی و بدیاش نزدیکه. هر سال این موقعه‌ها که می شد مامانم در تکاپوی
تمیز کردن خونه و خرید بود و از ما اینهو یه کارگر مفتی کار می‌کشید. اما امسال نه خبری از خونه تکونیه و نه خبری از کارگری و خرید شب عید.
هر سال داره از سال قبل کم رنگتر میشه عیدو میگم.از وقتی که تونستم یه سری چیزا رو از همدیگه جدا کنم و مثل یک حیوان زندگی نکنم عید دیگه برام بیرنگ شد.تا یکی دو سال قبل وقتی می‌گفتن داره بوی عید می‌یاد سرم و بالا می‌گرفتم و به زور تمام هوای دور و اطرافمو داخل ریه‌هام می دادم تا بویی حس کنم و چند ساله که دارم از سال قبل برای استشمام بوی عید به ریه‌هام زیادی فشار میارم.
امسال ولی یه زره بیشتر فرق می‌کرد.اومدم بوی عید و بدم توی ریه‌هام متوجه شدم هوا به طرز عجیبی مسمومه باید با ماسک نفس کشید تا زنده موند.
مگه میشه توی هوایی نفس کشید که ازش بوی خون و نفرت میاد مگه میشه سفره هفت سینی رو چید که هر سینش حکایت جای خالی آدمها رو یادت میاره مگه میشه عیدی گرفت که خیلیا حسرت یک تومنش رو دارن مگه میشه خندید و عید و به مادرو پدرت تبریک بگی در صورتی که هنوز مادرا و پدرایی پشت در اوین منتظر بچه‌هاشونن و به جای خنده گریه میکنن.
دلم میخواد به کورش کبیر و تمام اون ادمایی که این روز رو به عنوان یک جشن ملی اعلام کردن بگم مرسی ولی عیدی عیده که دل ملتش شاد باشه روزی برات عیده که همه بدون ترس زندان به هم تبریک بگن.
من توی ایران زندگی میکنم توی دنیایی که برام آزادی نیشخنده و ترس واقعیت اره اینجا ایرانه...
با افتخار سرم و بالا میگیرم و می‌گم امسال عید نداریم امسال خنده گم شده امسال باید چوب حراج به خودت بزنی و بگی من با تمام دوستان زندانیم در بندم و عید اونا عید منه...

۱۳۸۸ اسفند ۱۷, دوشنبه

به نام تو


کدام



هوفمان دوزختبار تورا آفرید



ای زن



۱۳۸۸ اسفند ۴, سه‌شنبه

دیروز

حس خوبیه وقتی میدونی قراره یه سری اتفاقا واست بیفته.حس خوبیه وقتی میدونی دیگه قرار نیست یه سری اتفاقا واست بیفته.و از همه بهتر اینه که میدونی دیگه خودتی و خودت تنها خودت.تازه بعد از این همه مدت فهمیدی که هیچکی خودت نمی‌شه.
ولی گاهی اوقات یه دوست یه کسی که تا حالا نبوده بودنش رو واست ثابت می‌کنه و باعث می‌شه راحتر خرابی‌ها رو بسازی.ازت ممنوننم.
دیروز بعد از گذشت حدود یک یا دو ماه از اکران فیلم به رنگ ارغوان در سینما‌های کشور بالاخره این فیلم توی سینمای بندر هم اومد.با دوستان و همکاران رفتیم و این فیلم و دیدیم.خب فیلم‌های ابراهیم حاتمی‌کیا رو همیشه می‌شه حدس زد که چطوریه و اینم یکی دیگه از اون کاراش بود.
تا نصفه‌های فیلم احساس کردم آقای حاتمی‌کیا یه جورایی فیلمش رو از روی فیلم زندگی دیگران که الان یادم نیست از کیه ‌copy کرده ولی خب از نصفه فیلم به بعد فیلم یه روند عشقولانه رو طی می‌کنه البته نباید بی انصاف بود فیلم خوبی بود و در ضمن در بعضی از جاها دیالوگ‌های ای بگی نگی خوبی هم داشت.نمی دونم چرا نتونستم این فیلم رو آنالیز کنم شاید زیاد برام جذاب نبود یا شایدم چیزای دیگه‌ای بود نمی دونم.
در حاشیه: دیروز از اینکه یه سری از دوستان و می‌دیدم خیلی خوشحال شدم چون برای اولین بار بود می‌دیدمشون.خب بودن یه سری از دوستان هم خالی از لطف نبود البته با یه سیستم دیگه از نوع مردونه جالب شده بود تا حالا اینجوری ندیده بودمش .

۱۳۸۸ دی ۲۱, دوشنبه

سکوت بی وحشت

روزایی که تموم می شن روزایی که توی یه دورانی آرزو می شن و تمامی آنها رو می شه در یک آن به دست فراموشی سپرد. لحظه هایی که در اوج ناامیدی و تنهایی انگیزش و نشاط رو توی تک تک سلول های بدنت تزریق می کنه.دقیقه ای آرامش بدون قرص بدون آمپول بدون سیگار.یه لذت تکرار شدنی ولی هر بار لذت اولین بار.
با این لذت خودم و گول میزنم و فرار می کنم از هیاهوی درونی از حال و فرار از فردایی وحشتناکتر از دیروز .
بیشتر اوقات بهترینا خودشون
کلک خودشون رو می کنن
فقط واسه اینکه فرار کنن
و اونایی که باقی می مونن
هیچ وخ درست و حسابی
حالیشون نمی شه
که چرا یکی
باس بخواد از اونا فرار کنه
//////////////
از تنهایی بدتر هم
یه چیزایی هست
ولی اغلب اوقات
چند دهه طول می کشه
تا همین رو بفهمی
و بیشتر اوقات
وقتی حساب کار دستت می یاد
که دیگه خیلی دیر شده
و هیچی
از خیلی دیر شدن بدتر نیست.
/////////////
دمدمای صبح
پرند ها روی سیمای تلفن
چشم انتظار و قتی من
ساعت شیش صبح
ساندویچ مونده دیروز رو خوردم
یه آخر هفته بی سر و صدا
یه لنگه کفش یه گوشه
شق ورق و
اون یکی افتاده کنارش
آره بعضی از زندگیا فقط
به درد حروم شدن می خورن

۱۳۸۸ دی ۱۲, شنبه

she is a man

امروز داشتم یه فیلم نگاه می کردم که در مورد افرادی بود که دچار دوگانگی جسمی و تناقضات احساسی و روانی بودند،بود.تا اونجا که کسی از واقعیت درون اونها آگاهی نداره مشکلی نیست و لی از زمانی داستان واقعی شروع می شه که افراد جامعه به مشکل این ادم پی می برن.
در این زمان که اون فرد دوباره درگیر همون مسائل گذشته می شه و شخصیتش زیر سوال می ره. دوباره مشکلات و قصه های قدیمی براش تکرار میشن. همون تناقضات و درگیری هایی که از زندگی سیرت می کننن و اجازه زندگی کردن رو ازت می گیرن.مدام این سوال توی ذهم تکرار می شد چه چیزی هویت و شخصیت ادم ها رو در این جامعه مشخص می کنه آیا آلت تناسلی و داشتن یک شمایلی که همه به راحتی بتونن زن بودن و یا مرد بودنت رو از همدیگه تمیز بدن و یا داشتن یک فکر و یا اندیشه؟ اصلا در این جامعه زن بودن و یا مرد بودن اینقدر مهمه که زندگی کسی رو که دچار یک نوع خاصی از یک وضیت جسمی باشه تعین می کنه؟
در جامعه ای که ما در اون زندگی می کنیم داشتن وضعیت جسمانی مشخص که زن بودن و یا مرد بودن رو تعیین کنه یک نوع اختلال روانی محصوب میشه که منجر به طرد شدن فرد از جامعه و بعضا خانواده می شود.آیا این فرد جدای از مشخص نبودن جنسیت خودش نمیتونه به عنوان یک فرد سالم و پذیرفته شده در جامعه زندگی کنه.گرایش اینگونه از افراد به نوع خاصی از لباس پوشیدن و یا گرایشات خاصی نسبت به جنس مخالف و یا موافق همیشه به عنوان یک عمل زشت و یا منزجر کننده تلقی شده و موج نفرت رو از سوی جامعه روانه اونها میکنه.
وجود اینگونه دیدگاه از سوی جامع خودش یک نوع مشکل روانی رو برای اونها به دنبال داره که به طور ناخواسته از سوی افراد جامعه به این افراد تحمیل می شه.با توجه به رشد علم و دانش و دست یابی جوامع به سطح فرهنگی بالا هنوز افرادی که جبرا دچار این وضعیت شده اند و حتی با عمل جراحی این مشکل رو رفع کرده اند تا زمان زنده بودنشون باید به عنوان یک فرد منزوی زندگی کرده و هیچ رابطه دلخواه خودشون رو نمی تونند داشته باشند.به همین علت بسیاری از این افراد حتی بعد از مشخص شدن نوع جنسیت و یا هویت واقعی خودشون بیش از پیش دچار افسردگی شده و گاها دست به خودکشی و یا به یک شکل خاصی دست به انتقام زده و یا با روش های عجیب دست تخلیه روانی خود می زنند. که پیامدهای ناگواری رو به همراه داره.
و اما آیا تا به حال کدام یکی از ما به این افراد به عنوان یک انسان، جدای از تمام مشکلات جسمانی نگاه کردیم و از اونها نترسیدیم کدام یکی از ما تونستیم اونها رو به عنوان یک فرد عادی در جامعه بپزیریم و با اونها ارتباط دوستانه برقرار کنیم؟قسمت بزرگی از مشکلات روحی این افراد از ماست که هنوز با تمام ادعای داشتن فرهنگ بالا و روشنفکریمون نتونستیم این افراد رو قبول و از اونها حمایت کنیم.